مولانا جلاالدین محمد بلخی:
علم یابد زیب از فقر، ای پسر/ نی ز باغ و راغ و اسب و گاو و خر
مولوی را، هست دایم این گمان/ کان بیابد زیب ز اسباب جهان
نقص علم است، ای جناب مولوی/ حشمت و مال و منال دنیوی
قاقم و خز چند پوشی چون شهان؟/ مرغ و ماهی، چند سازی زیب خوان؟
خود بده انصاف، ای صاحب کمال/ کی شود اینها میسر از حلال؟
ای علم افراشته، در راه دین/ از چه شد مأکول و ملبوست چنین؟
چند مال شبهه ناک آری به کف؟/ تا که باشی نرم پوش و خوش علف؟
عاقبت سازد تو را، از دین بری/ این خودآرایی و این تن پروری
لقمه کید از طریق مشتبه/ خاک خور خاک و بر آن دندان منه
کان تو را در راه دین مغبون کند/ نور عرفان از دلت بیرون کند
لقمهٔ نانی که باشد شبهه ناک/ در حریم کعبه، ابراهیم پاک
گر، به دست خود فشاندی تخم آن/ ور به گاو چرخ کردی شخم آن
ور، مه نو در حصادش داس کرد/ ور به سنگ کعبهاش، دستآس کرد
ور به آب زمزمش کردی عجین/ مریم آیین پیکری از حور عین
ور بخواندی بر خمیرش بیعدد/ فاتحه، با قل هوالله احد
ور بود از شاخ طوبی آتشش/ ور شدی روحالامین هیزم کشش
ور تو برخوانی هزاران بسمله/ بر سر آن لقمهٔ پر ولوله
عاقبت، خاصیتش ظاهر شود/ نفس از آن لقمه تو را قاهر شود
در ره طاعت، تو را بیجان کند/ خانهٔ دین تو را ویران کند
درد دینت گر بود، ای مرد راه!/ چارهٔ خود کن، که دینت شد تباه
از هوس بگذر! رها کن کش و فش/ پا ز دامان قناعت، در مکش
گر نباشد جامهٔ اطلس تو را/ کهنه دلقی، ساتر تن، بس تو را
ور مزعفر نبودت با قند و مشک/ خوش بود دوغ و پیاز و نان خشک
ور نباشد مشربه از زر ناب/ با کف خود میتوانی خورد آب
ور نباشد مرکب زرین لگام/ میتوانی زد به پای خویش گام
ور نباشد دور باش از پیش و پس/ دور باش نفرت خلق، از تو بس
ور نباشد خانههای زرنگار/ میتوان بردن به سر در کنج غار
ور نباشد فرش ابریشم طراز/ با حصیر کهنهٔ مسجد بساز
ور نباشد شانهای از بهر ریش/ شانه بتوان کرد با انگشت خویش
هرچه بینی در جهان دارد عوض/ در عوض گردد تو را حاصل، غرض
بیعوض، دانی چه باشد در جهان؟/ عمر باشد، عمر، قدر آن بدان